<-BlogTitle->
.:: Your Adversing Here ::.
 

پست ثابت

  • دسته بندی:

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

  • نوشته :
  • تاریخ: جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
  • نظرات ()
  • انتقال

    • دسته بندی:

    سلام دوستان این وب به ادرسه جدید خود انتقال داده شد کسانی که دوست دارند تبادل لینک کنند کامنت بگذارند.با تشکر

     

    http://kanoonkhandeh.mihanblog.com

     

    نابکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده شـــــــــــــــــــــــــادی

  • نوشته :
  • تاریخ: یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
  • نظرات ()
  • زمین گلف

    • دسته بندی:

    در کلوپ گلفی با زمین بسیار بزرگی که دارای 18 سوراخ بود، مردی مشغول بازی بود و فراموش کرده بود که باید توپ را به کدام سوراخ شوت کند! از زنی که کمی جلوتر از او مشغول بازی بود سوال کرد : نمیدونم توپو تو کدوم سوراخ باید بشوتم! زن پاسخ داد : من الان تو سوراخ هفتم دارم بازی میکنم پس شما باید تو سوراخ ششم شوت کنی! مرد تشکر کرد و به بازی بازگشت ولی پس از چند دقیقه ای باز هم فراموش کرد و دوباره پیش زن رفت و از او کمک خواست و زن جواب داد : الان من تو سوراخ سیزدهم هستم شما باید بری تو سوراخ دوازدهم شوت کنی! پس از پایان بازی مرد زن را به نوشیدن چای دعوت کرد و با او گرم صحبت شد و از او پرسید که به چه کاری مشغول است ، زن گفت : من مدیر فروش هستم و مرد بلافاصله جواب داد : چه تصادفی چون من هم مدیر فروش هستم و رو به زن کرد و گفت : میشه بپرسم چی میفروشی ؟ زن گفت : اگه بهتون بگم چی میفروشم شما قول میدین بهم نخندین؟ مرد قول داد که نخنده و زن بهش گفت که اون مدیر فروش یه کارخونه ی تولیدی نوار بهداشتیه! با گفتن این حرف از طرف زن، مرد چنان خنده ای کرد که از صندلی افتاد رو زمین و زن با اخم بهش گفت : شما قول داده بودی که نخندی! مرد در حالی که همچنان میخندید گفت : آخه منم مدیر فروش یه کارخونه ی تولیدی کاغد توالتم و فکر میکنم بازم یه سوراخ از شما عقبترم !!!

  • نوشته :
  • تاریخ: سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
  • نظرات ()
  • قوانینی که نیوتون از قلم انداخت

    • دسته بندی:

    قانون صف : اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

     

    قانون تلفن : اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود .

     

    قانون تعمیر : بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد .

     

    قانون کارگاه : اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً به پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید .

     

    قانون معذوریت : اگربهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن، پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد.

     

    قانون حمام : وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

     

    قانون روبرو شدن : احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد.

     

    قانون نتیجه : وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد.

     

    قانون بیومکانیک : نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

     

    قانون تئاتر : کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند.

     

    قانون قهوه : قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیستان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

     

  • نوشته :
  • تاریخ: یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
  • نظرات ()
  • بازم طنز ولی...داستان

    • دسته بندی:

    یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

    وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


    - آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

    مرد با هیجان پاسخ میگه:

    - اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

    بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

    - ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

    و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

    مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

    زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

    مرد می گه شما نمی نوشید؟!


    زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه:

    - نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!

     

     

  • نوشته :
  • تاریخ: یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
  • نظرات ()
  • اعتصاب زن ایرانی (طنز)

    • دسته بندی:

    سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

     

     

    بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
    خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
    روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
    روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود . 

     

    زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
    روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .

     

     

    زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
    اما روز اول چیزی ندیدم !
    روز دوم هم چیزی ندیدم !
    روز سوم هم چیزی ندیدم !
    شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم

  • نوشته :
  • تاریخ: یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
  • نظرات ()
  • داستـــــــــــــــــــــــــان ترسناک

    • دسته بندی:

    شروع داستان:

    سالها پیش در شهر سن دیگو از ایالات متحده پسربچه فقیری در بازی

    در زیر باران ماه نوامبر مشغول گلفروشی بود. روبروی شهر روز شکرگذاری بود و

    همه مشغول جشن و پایکوبی بودند. پسرک که فرانک نام داشت با حسرت

    به بچه هایی که همراه پدر و مادرشان با شادی به شهر بازی میرفتند نگاه میکرد.

    از شدت سرما نوک دماقش سرخ شده بود و میلرزید.هیچکسی ازش گل نمیخرید.

    تا اینکه یک ماشین گرون قیمت کنارش ایستاد و از پشت پنجره یک زن خوشرو

    با شادی گفت: تنکسگیوینگ مبارک پسر کوچوله من کل گلارو میخرم.

    پسرک از شدن خوشحالی داشت در پوست خود نمیگنجید.

    و دسته گلو به آن زن داد و زن هم چند دلار بهش داد و با لبخندی خداحافظی کرد و رفت.

    فرانک با شادی و با تمام قدرت اسکناسها رو در دستش مچاله کرد و بسمت شهر بازی

    قدم برداشت. همان لحظه صدایی از آنور خیابان بگوشش رسید:

    هی فرانک کجا میری؟

    فلیپ که یجورایی صاحب کارش بود و پولایی که جمع میشد و میگرفت و در عوض

    یک جای کوچک مثل یه زیر زمین به بچه هایی مثل فرانک میداد.

    فرانک که به آروزش نزدیک شده بود و نمیخواست کسی مانعش بشه شروع به دویدن

    کرد و فلیپ هم با عجله بدنبالش دوید اما صدای مهیب ترمز یک ماشین بگوش رسید.

     

     

    فرانک با تردید و عجله نگاهی به پشت سرش کرد و جسد غرق خون فلیپو دید.

    نفس راحتی کشید و به داخل شهر بازی رفت.

    زرق و برق چرخ و فلک او را جذب کرد چرخ فلکی که همیشه از دور میدیدش

    و همیشه آرزوی سوار شدنش را داشت حالا به آروزش رسیده بود و سوار بر آن

    تمام شهر رو میدید خلاصه تمام پولش رو خرج کرد و نصف وسایل شهر بازی رو سوارشد.

    تا اینکه به نزدیک در خروجی رسیده بود که صدای جیغ بچه هایی که کنار

    یک قطار کوچک و زیبا ایستاده بودند توجهش رو جلب کرد: نه مامان میترسم من نمیامو...

    در بالای سر آنجا یک قسمت تپه مانندی بود که بروی تابلویی که جلوی ورودیش

    آویزون شده بود نوشته بود: تونل وحشت!

    فرانک که احساس غرور میکرد و میخواست برتری خودش رو نصبت به

    آن بچه ها ثابت کنه با افتخار به سمت آن قطار گام برداشت و خواست سوار بشه

    که یادش افتاد دیگر پولی برایش نمانده. اما نمیتوانست دل از آن تونل جالب بکند.

    یواشکی و دور از چشم دیگران از در ورودی تونل داخل شد و بروی ریلها

    آرام قدم برداشت درو دیوار آنجا پوشیده از تار عنکبوت با چراغونی و پوشیده از

    اسکلت و تابوت بود. فرانک بمدت چند دقیقه کوتاه بروی ریلها قدم زد تا اینکه صدای

    حرکت قطار بروی ریل اورا بخود آورد اما دیگه دیر شده بود همان لحظه یکی از مجسمه ها

    که با ثانیه شمار کار میکرد از تابوت به بیرون آمد و خنده ای کرد که باعث شد فرانک

    از ترس به عقب پرت بشه و پایش به ریل گیر کنه همان لحظه قطار نزدیک و نزدیکتر میشد.

    از شدت صدای جیغ و خنده و همهمه کسی حواسش به فرانک کوچولو که بروی ریل

    ولو شده بود نبود و قبل از اینکه فرانک جیغ یا حرفی بزنه قطار باهاش برخورد کرد و

    بعلت کوچک بودن جسه اش زیر چرخها خورد شد و خونش ریلو پوشوند.

    در حین حادثه قطار تکان کوچکی خورد که باز هم متاسفانه کسی متوجه نشد.

    جسم فرانک هم بدلیل ساییده شدن با زیر قطار و ضریف بودن زیر ریلها به داخل

    خاک بصورت خرد شده فرو رفت و دفن شد.

    چند سال بعد هر سال شب تنکسگیوینگ داخل آن شهر بازی یک حادثه اتفاق می افتاد.

    از واژگون شدن قطار تا کنده شدن اتاقکهای چرخ و فلک و...

    حالا امسال کسانی که آنجا کار میکردند و از قضایا باخبر بودند منتظر حادثه ای تازه بودند.

    اما همان روز یک خانواده از فلوریدا به سن دیگو اسباب کشی کردند.

    و بی خبر از حوادث شهر بازی با شادی هرچه تمام تر شبانه راهی شهر بازی شدند.

    عده ای از خانواده ها هم که از قضایا بی خبر بودند و یا اینکه این چیزا

    رو خرافات میدونستند هم آمده بودند.

    در آسمان نورافشانها می رقصیدند و موزیکهای شاد فضا رو پر کرده بود.

    برق نورافشانها در چشمان شاد بچه ها سوسو میزد.

    و هرکدام با یکی دو تا بادکنک سوار وسایل بازی شده بودند.

    و هیجان انگیزترین وسیله آنجا قطار تونل وحشت کمترین بازدیدو داشت.

    عده ی کمی از بچه ها که میخواستند خودی نشان بدند با غرور سوار شده بودند

    و با نگاهی تحقیر آمیز به دیگر همسن و سالیانشان که دست در دست والدینشون

    با نگاهی نگران نگاهشون میکردند عبور کردند.

    قطار شروع به حرکت کرد و به داخل تونل رفت نور قرمز رنگ ضعیفی در دل تاریکی

    سایه انداخته بود. چند لحظه بعد در یک لحظه برق قطع شد و همه جا تاریک شد

    صدای جیغ بچه ها و شهربازی رو پر کرده بود.

    داخل تونل عده ای با استفاده از فندکهایشان نور زرد رنگ ضعیفی ایجاد کردند.

    همان لحظه گلهای رز که پر از خون بود بر سر سواران قطار ریخت.

    همه متعجب و نگران به همدیگه نگاه میکردن.

    از جلوی واگن اصلی یک جسد از خاک بیرون زد.

    پیرمردی جسد گونه با صورتی اسکلتی جلوی اولین واگن ایستاد و باعث شد

    شدت فریادها و جیغها بیشتر بشه.

    اولین واگن شامل چند پسر جوان بود که صورت هرکدام وحشتزده تر از دیگری بود.

    فرانک که حالا برگشته بود تا انتقام بگیرد بدون هیچ رحمی با دو دستش گردن نفر

    اولو بطرظ فجیحی شکست و نفر دومو به درون طابوتی که زیر یک مجسمه بود انداخت

    و کله ی نفر سومو با دستهای اسکلتیش خورد کرد.

    نفر دوم که زیر طابوت افتاده بود شمشیر مجسمه رو برداشت و بسمت فرانک حمله کرد.

    و شمشیرو بر سر جمجمه ای فرانک فرود آورد اما شمشیر پودر شد و ریخت زمین!

    سپس فرانک با یک مشت که بصورت نفر دومی زد وسط صورت پسر حفره ای ایجاد کرد.

    و بینی و دهن و چشم و.. از پشت کلش بیرون ریخت و درجا مرد.

    مردم سوار بر واگن قبلی بدو بدو از واگن پیاده شدند و بسمت در خروجی تونل رفتند.

    اما با فریاد گوشخراش فرانک سقف تونل فرو ریخت و همه زیر آوار موندند.

    فرانک از زیر آوار به آسانی بیرون آمد.

    اکثر مردم از ترس در حال فرار بودند اما در خروجیهم بسته بود و مردم زندانی شده بودند.

    فرانک بسمت چرخ و فلک بزرگ شهر بازی رفت و با فشردن اهرم وسط چرخ و فلکو بر سر

    مردمی که داخل محوطه بودند فرود آورد.

    و همه زیر چرخ لک له شدند و مردند.

    خانواده باسترز که از شهر فلوریدا آمده بودند در بیرون شهر بازی شاهد این اتفاقات بودند.

    و برای خبر کردن پلیس بسمت اولین پاسگاه حرکت کردند.

    اما درست جلوی ماشینشون فرانک با صورتی خندان ایستاده بود و با مشتی که بروی

    کاپوت زد جلوی ماشین بطور فجیحی غر شد و و ماشین چپ شد و با چند چرخش خورد

    و وسط خیابان پهن شد.

    سپس بسمت کوهستانهای پشت شهر بازی رفت و در دل جنگل محو شد

    چند ساعتی رفت تا به یک قبرستان خراب شده و داغون رسید.

    از روی هر سنگ قبری که رد میشد سنگش ترک میخورد

    یا خورد میشد تا اینکه به یک قبر عجیب رسید.

    همین که آمد پایش را روی سنگ بزارد یه دست از خاک بیرون زد و

    پاشو گرفت و باعث شد فرانک بزمین بافتد و چشمش به نام

    صاحب قبر بیفتد. اون اسم چیزی نبود جز: مانیک آرتود!

    سپس دست دیگری از قبر بیرون زد و مانیک با همان صورت

    وحشتناک و همان خنده ی همیشگیش بیرون آمد.

    با حالتی مرموز گفت: تو کی هستی

    فرانک با صدای روح مانندش گفت: فرانک کیتون

    مانیک گفت: تو قمرو من چیکار میکنی؟

    فرانک گفت: داشتم رد میشدم از اینجای مسخره

    مانیک با عصبانیت گفت: خوب به اینجا خوش اومدی

    و دستش رو با آن ناخانهای تیز و سیاهش بسمت گلوی فرانک پرتاب کرد.

    اما فرانک با کف دست استخونیش جلوی دست مانیکو گفت و باعث شد

    ناخنهای مانیک بشکنند و یک مشت بسمت مانیک پرتاب کرد اما مانیک

    جا خالی داد و مشت فرانک سنگ قبرشو خورد کرد.

    مانیک با عصبانیت و توری که با آن شنلش انگار پرواز میکرد

    به بالای یک درخت رفت.

    فرانک بسمت درخت حمله کرد

    اما مانیک یکدفعه نا پدید شد و از پشت سر با ناخانش که

    دوباره در آمده بود و مثل چنگال عقاب بود سر فرانکو از بدنش

    جدا کرد و یک قهقه بلند سر داد.

    بدن بدون سر فرانک هم از جایش بلند شد و با دو دستش که

    دور گردن مانیک حلقه زده بود هر دو نفری داخل سرازیری

    که به رودخانه ختم میشد افتادند و بعد که داخل آب افتادند هر دو

    آتش گرفتند و دود شدند مجسمه مرموز بالای قبر مانیک هم به داخل قبرش افتاد.

  • نوشته :
  • تاریخ: پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
  • نظرات ()

  • hm2c

    hm2c

    http://hm2c.persianblog.ir

    شکار ذهن ها!!

    شکار ذهن ها!!

    شکار ذهن ها!!

    به وبلاگی که در آن هر چیز خواندنی و دیدنی وجود دارد خوش آمدید لطفا نظر یادتان نره

    شکار ذهن ها!!

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشين بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog